جشنواره فیلم فجر، چه بخواهیم و چه نخواهیم، به «نماینده» سینمای ایران در افکار عمومی تبدیل شده است. نه به این دلیل که تمام سینمای ایران را نمایش میدهد، بلکه به این دلیل که تنها رویدادی است که نامش بر سر زبانها میافتد، جایزههایش خبرساز میشود، و فیلمهای برگزیدهاش به عنوان «آثار سال» شناخته میشوند. اما این نمایندگی، بزرگترین فریب سینمایی ایران است.
بیتردید باید گفت که، جشنواره فیلم فجر، نه تنها ویترین سینمای ایران نیست که اتفاقاً «بخش پاستوریزه» آن است. اتاقی استریل که در آن تنها آثاری راه پیدا میکنند که از فیلترهای چندلایه مصلحتسنجی عبور کرده، «قابلیت نمایش» در برابر چشمها، دیدگاهها، و دوربینهای رسمی را داشته باشند تا تصویری ضدعفونیشده از سینمای ایران ارائه دهد. گزینشی که بر اساس کیفیت صورت نمیگیرد، و با واقعیت میدان سینمای ایران فاصلهای معنادار دارد.
مردمی که نمونهی پر و پیمانی از آنان را در راهپیمایی ۲۲ بهمن امسال دیدیم و شنیدیم، آنانی که تصویر جمعیت بیشمارشان را رسانههای همیشه نابینای غرب هم نتوانستند آن را انکار کنند، وقتی فیلمهای گزینش شده در بخش «سودای سیمرغ جشنواره فیلم فجر» را در سینماهای نمایشدهنده را میبینند و یا اختتامیهی جشنواره را از صدا و سیما تماشا میکنند یا گوش میدهند؛ گمان میکنند «این»، «همان»، «سینمای ایران» را است. اما واقعیت چیز دیگری است. این فیلمها تنها بخشی از سینمای «مورد پذیرش» است که پیش از نمایش عمومی، از صافیهای مصلحتجو، آرامنما، بیحاشیهخواه، مرئی، و نامرئی عبور کرده است. سینمای واقعی ایران، با همه کثرت، تضاد و پیچیدگیاش، جایی بیرون از این اتاق پاستوریزه هست؛ آثاری که به جشنواره راه پیدا نکردهاند!!
برای فهم عمق این پاستوریزاسیون، باید سری به سرچشمههای مالی تولید فیلمهای جشنواره نگاه کرد. فیلمهای راهیافته به جشنواره فجر را بر اساس نوع سرمایهگذار میتوان به چند دسته تقسیم کرد: فیلمهایی که نهادهای حاکمیتی (مثل: سازمان اوج، بنیاد روایت فتح، حوزه هنری، و…) ساختهاند؛ آثاری که نهادهای دولتی (مثل بنیاد شهید و امور ایثارگران، بنیاد سینمایی فارابی، مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی، و…) تولید کردهاند؛ فیلمهایی که نهادهای عمومی (مثل شهرداریهای تهران و کرج، تصویر شهر، و…) سرمایهی آن را تأمین نمودهاند؛ فیلمهایی که بخش خصوصی (به تنهایی یا با مشارکت بخشهای حاکمیتی، دولتی، یا عمومی و…) با تأمین سرمایهاش را به عهده گرفتهاست.
نهادهای حاکمیتی با اهداف گفتمانی مشخصی تأسیس شده، طبیعی است که آثاری با جهتگیری معین تولید کنند، هر چند آنان نتوانستهاند «جهتگیری» تعیین شده را به طور مداوم و پیوسته رعایت نمایند و گهگاه آن به «جهتزدگی» بدل میکنند؛ فیلمهایی که اهداف خود را یا با شعارزدگی اغراقشده بیان میدارند یا مفاهیم مورد نظر سفارش دهنده را در قالب تکنیکها و فناوریهای نچسب و غیرقابل باور هالیوودی مینشانند. سکانسهای نفسگیر بیتداوم و کلیپگونهی خط مقدم نبرد، جیغ و دادهای بیربط و کلافهکنندهی آدمهای عصبی و عصبانی، نقاط عطف، اوجها و فرودهای باسمهای و بیمنطق، و… چنان فضایی را ایجاد میکند نَفَسِ هنر را به شماره میاندازد. نه وقتی برای نفس کشیدن و بلوغ فیلمنامه میگذارند، نه کارگردانی جرئت میکند به جز این فکر کند، نه برای بازیگر جایی فراتر از تیپ دیده میشود، و نه دهها نکتهی دیگر! نتیجه، آثاری است شبیه هم، با قهرمانانی شبیه هم، و شکستی شبیه هم در جلب مخاطب.
نهادهای دولتی، از بروکراسی سنگین، تغییر مداوم مدیران، نبود استراتژی پایدار، و محدودیتهای باندی و جناحی، (و بعضاً مشکوک) رنج میبرند. اغلب فیلمهایی که با این سرمایه ساخته شدهاند، نه کیفیت هنری چشمگیری دارند، نه پیام مشخصی؛ گویی صرفاً برای «پر کردن سبد تولید» ساخته شدهاند. شکل دیگری که این روزها رایجتر شده، سرمایه ترکیبی تولید فیلمها است. ترکیبی از نهادهای حاکمیتی، دولتی، عمومی، و بخش خصوصی که آثاری را به جای میگذارد موجوداتی دو رگه یا چند رگه است که نه به درستی به آرمانهای انقلاب اسلامی وفادار میماند، نه به اصول هنری پایبند است، نه گفتمان مشخصی را بازتولید میکند، و نه فرمی را به طور صحیح به عاریت میگیرد. بخش قابل توجهی از اندک فیلمسازان بخش خصوصی هم که با سرمایهگذاران خصوصی فیلم میسازند و به جشنواره راه مییابند، آثاری آشفته و هویتباخته تحویل میدهند که نه مخاطب عام را راضی میکند، نه منتقد را.
با این حال، ورود نهادهای عمومی غیردولتی نظیر شهرداریها از آن جهت که میتواند دایرهی سرمایهگذاری را در سینما گسترش دهد، ممکن است امید بخش باشد، اما افتادن آنان در همان چرخهی معیوب نهادهایی که پیشتر گفته شد، آیندهی تصور شده را مخدوش میکند.
آنچه این تنوع سرمایهگذاری را به بحران بدل کرده، نبود «نظارت کیفی» توانمند، مستمر، با برنامه، شجاع، آگاه، مستقل، و عادل است. «پول» که وارد شد، فارغ از اینکه از کجا آمده، باید به «فیلم» منجر شود. این «باید» اغلب به تولید آثاری منجر میشود که اگر در شرایط عادی و با داوری بیطرفانه ارزیابی شوند، شایستگی حضور در جشنواره فیلم فجر را ندارند.
از زاویه ی دیگر، اگر صادقانه به فهرست فیلمهای راهیافته به بخش مسابقه در سالهای اخیر نگاه کنیم، در برابر برخی فیلمها، پرسش بیپاسخی در ذهن نقش میبندد: «این فیلم چگونه به اینجا رسید؟» فیلمهایی با فیلمنامهای که انسجام دراماتیک ندارند. کارگردانیهایی که از حد متوسط تکنیک هم پایینترند. تدوینهایی که ریتم را گم کردهاند. بازیهایی که سطحی و تصنعیاند. و در کنار همه اینها، محتوایی که نه حرفی برای گفتن دارد، نه جرئتی برای پرداختن به مسئلهای واقعی.
آیا کسی هست که منصفانه پاسخ دهد «چه منطقی پشت این گزینش است؟» من خودم پاسخ میدهم: «مصلحتسنجی». مصلحتسنجی یعنی فیلمی که فلان نهاد ساخته، حتماً باید در جشنواره باشد، حتی اگر کیفیت لازم را نداشته باشد. مصلحتسنجی یعنی فیلمی که با سرمایه فلان نهاد ساخته شده، باید دیده شود، حتی اگر دردی را دوا نکند. مصلحتسنجی یعنی فلان کارگردان باسابقه باید فیلمش در بخش مسابقه باشد، حتی اگر این یکی را خوب از کار درنیاورده باشد. مصلحتسنجی یعنی باید توازن جناحی و باندی رعایت شود، باید از فلان نهاد فیلم باشد، باید فلان موضوع پوشش داده شود. در این میان، آنچه قربانی میشود هم «کیفیت» است، هم مخاطب، هم محتوا.
مردم ۲۲ بهمن، که پایبندی به عدالت را جوهره انقلاب اسلامی میدانند، این مصلحتسنجی را برنمیتابند. انقلابی که با شعار «نه شرقی نه غربی» و استقلالخواهی متولد شد، نمیتواند در درونیترین نهاد فرهنگی خود اسیر محفلگرایی، معاملهگری، ترس، بیعدالتی، غربپرستی، و افول ارزشهای ملی، میهنی، دینی، و انقلابی باشد. انقلاب اسلامی به داوری عادلانه باور دارد؛ به این که اثر خوب باید دیده شود و اثر بد، حتی اگر از نزدیکان باشد، نباید جایزه بگیرد. این سادهترین و گمشدهترین اصل سینمای کشور جمهوری اسلامی است. این نظر مردم 22 بهمن است؛ چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید! بنابراین آنچه امروز بر جشنواره فیلم فجر میگذرد، نه از منظر انقلاب اسلامی مقبول است و نه از منظر مردم. هرگاه به نام فجر انقلاب اسلامی، فیلم ضعیفی تکریم شود، هم سینما تحقیر شده و هم به نام انقلاب جسارت گردیده است.
انقلاب اسلامی نمیپذیرد نهادی با نام «فجر» به صحنه خودنماییهای محفلی تبدیل شود. انقلاب برای «عدالت» آمده و هست، نه برای بازتولید تبعیض در توزیع فرصت نمایش و جایزه. انقلاب برای «صداقت» آمده است، نه برای پنهانکاری در معیارهای گزینش و داوری. انقلاب برای تصویر درست و کامل «مردم» در فیلم و سینما و تلویزیون و سایر رسانهها آمده است، نه برای پاستوریزه کردن نادرست تصویر مردم برای مسئولان بالادستی! ناگفته پیداست که مردم نمیپذیرند با پول بیتالمالشان فیلمی ساخته شود و سپس آنها را در آن فیلم به سخره بگیرند، نادیده بگیرند، یا کاریکاتوری تحقیرشده از باورهایشان به نمایش بگذارند. مردم نمیپذیرند که بودجه شهر و روستایشان صرف فیلمهایی شود که نه هنر است، نه سرگرمی، نه پیام. مردم نمیپذیرند که جشنوارهای به نام «ملی»، محفل خصوصی گروهی خاص باشد که بر اساس سلیقه شخصی و مصلحتهای غیرشفاف، تصمیم میگیرند چه فیلمی دیده شود و چه فیلمی جایزه بگیرد.
جشنواره فیلم فجر اگر میخواهد دوباره به «فجر» تبدیل شود، نه به یک رویداد تشریفاتیِ فرسوده، باید به سه اصل اساسیِ «شفافیت»، «کیفیتگرایی»، و «استقلال داوری» بازگردد. معیارهای گزینش باید روشن، مدون و عمومی باشد. ترکیب هیئتهای انتخاب و داوری باید متنوع و متخصص باشد. آراء باید مستند و قابل دفاع باشد. هر رأیی که نمیتوان در برابر افکار عمومی از آن دفاع کرد، رأی غلطی است. پس از همسویی با مردم، تنها معیار پذیرش فیلم در جشنواره باید «کیفیت» باشد؛ کیفیت فیلمنامه، کیفیت کارگردانی، کیفیت بازیها، کیفیت فرم و محتوا. فیلم خوب، فارغ از اینکه پولش را چه کسی داده، باید دیده شود. فیلم بد، حتی اگر از بالاترین نهاد هم بودجه گرفته باشد، نباید به بخش مسابقه راه یابد. این بیعدالتی نیست؛ این احترام به بیتالمال و مخاطب است. داوری باید مستقل از فشارهای سیاسی، جناحی، نهادی و شخصی باشد. داور باید تنها بر اساس اثر قضاوت کند، نه بر اساس نام کارگردان، نه بر اساس هویت سرمایهگذار، نه بر اساس مصلحت روز. داوری مستقل، تنها راه بازگشت اعتبار به جشنواره فجر است.
میلیونها نفر در ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ به خیابانهای سراسر کشور آمدند. آنها نیامدهاند تا از جشنواره فیلم فجر تقدیر کنند. آنها آمدهاند تا بگویند «ما هستیم». همین مردم، اگر جشنواره فیلم فجر به مسیر غلط خود ادامه دهد، خواهند پرسید: «شما که با نام فجر سفرهتان را رنگ میکنید، کجای این سفره نشستهاید؟»
جشنواره فجر، پیش از آنکه به درد نقد منتقدان دچار باشد، به درد «فقدان خودآگاهی» مبتلاست. نمیداند کیست؟ کجاست؟ به کجا میرود؟ نماینده کل سینمای ایران نیست اما خود را نماینده مینمایاند. پذیرای همه فیلمها است اما نه بر اساس کیفیت و محتوا که بر اساس مصلحت گزینش میکند. نام انقلاب اسلامی را یدک میکشد اما به اصول انقلاب (عدالت، صداقت، استقلال) پایبند نیست. جشنواره فیلم فجر خود را فریب میدهد، همان قدر که سینمای ایران خود را گول میزند. انقلاب اسلامی اگر زنده است که هست، با خودفریبی خود را زنده نگه نداشته است و جشنواره فیلم فجر نیز با خودفریبی زنده نخواهد ماند. امروز مردم پاسخ خود را به انقلاب اسلامی دادهاند: «ایستادهایم». حالا نوبت جشنواره فیلم فجر است که پاسخ دهد که «ملت سربلند ایران را کجای قاب خود نشانده است و با چه معیاری فیلمها را به قضاوت مینشیند؟»
پاسخی که جشنوارهی فیلم فجر خواهد داد، در تاریخ سینمای ایران ثبت خواهد شد؛ چه در قاب افتخار، چه در حاشیه فراموشی.
مهدی عظیمی میرآبادی


دیدگاهتان را بنویسید
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.