آشنایی من با شادروان احسان صدیقی، به حدود پنج سال پیش برمیگردد. در گروههای پیامرسان سینمای خانگی، در بسیاری از مسائل مشترکات عقیدتی داشتیم و اینگونه بود که کمکم با هم آشنا شدیم و مکالمات خصوصی بین من و او شکل گرفت. بعدها در جریان بیماری سرطان او و ساخت فیلم مستندی دربارهی سرطان و بیماران سرطانی قرار گرفتم. به همین خاطر در جشنوارهی نوزدهم سینما حقیقت فیلمش را در فهرست خود نوشته بودم تا حتماً تماشا کنم.
دوشنبه 24 آذرماه، پس از غروب، در سالن 11 پردیس ملت وارد شدم تا مستند «بازی برندهها» را تماشا کنم. سانس دو فیلمه بود و پس از فیلم اول، سالن به شدت خالی شد. پس از دقایقی که از فیلم گذشت، فقط من و همکارم در سالن بودیم. دقایقی بعد، شادروان احسان صدیقی و تصویربردار پروژه که او نیز از دوستان قدیمیام بود، به سالن آمدند و ما چهار نفر شدیم، بینندگان این فیلم مستند. این اولین بار بود که من احسان را می دیدم. تا پایان فیلم همین چهار نفر بودیم و فیلم را تماشا کردیم. وقتی فیلم تمام شد، احسان مرا «کربلایی مهدی» خطاب کرد و احوالپرسی گرمی بین ما رد و بدل شد. به او بابت به ثمر نشستن فیلم مستندش تبریک گفتم. سپس از سختیهای ساخت و نبود بودجه برای مستندش گفتگو کردیم. احساس کردم باید از او بخواهم تا پس از سالها آشنایی، یک عکس یادگاری با هم بگیریم که او استقبال کرد و آخرین دیدار من با این مرد مهربان را ثبت شد.
در آن دیدار نیمساعته، به خوبی میشد فهمید که این انسان زمینی نیست؛ روح بزرگی داشت. خلوص، انسانیت، ادب و متانت در وجودش موج میزد و همیشه در کلامش یادی از امام حسین (ع) و ائمهاطهار داشت. او همواره توکلش به این بزرگان بود، ضمن اینکه خودش نیز فرزند شهید بود. از این بابت که قبل از وفاتش، سعادت دیدارش را هرچند کوتاه داشتم و هم این که در اختتامیه جشنواره حقیقت از سوی دبیر مورد تقدیر قرار گرفت خرسند شدم. بعد از مراسم اختتامیه با او تماس گرفتم تا به وی تبریک بگویم… جواب نداد! نیمههای شب پیام دادند و گفتند که پس از اختتامیه حالش بد شده و … متأسفانه…
در نهایت، احسان عزیز برندهی بازی شد و یقیناً نزد خداوند متعال به آرامش ابدی دست یافت. برای همسر محترمش خانم شیری و یگانه دخترش طلب صبر دارم… خدا عاقبت ما را ختم به خیر بگرداند.


دیدگاهتان را بنویسید
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.