نویسنده: محسن حدادی

توضیح خیلی جدی: تقریباً مد شده که هر کسی از خانه دار و مهندس و سبزی فروش و گدای سر چهارراه(!) در مورد سریال های سیما اظهارنظر می کند؛ در چنین بلبشویی که خالق هنرمندانه اش کسی نیست جز خود سازمان- نگاهی به گزارش های روتین بیاندازید، از هر کسی درباره هر موضوعی سؤال می کنند!- انتقاد؛ آن هم به بدترین شکل، یک وجهه روشنفکری خیلی موجه محسوب می شود! یعنی در میان همه مطبوعات از روزنامه ورزشی گرفته تا روزنامه ای که بعد از سالها هنوز نه سرمقاله نویس دارد و نه معلوم است چه خط مشی را دنبال می کند، به خود حق می دهد درباره صدا و سیما و بویژه برنامه های پربیننده اش اظهارنظر کند که البته در بیشتر اوقات به خط و نشان کشیدن برای سازمان تبدیل می شود- که تازگی ها بیشتر در سایت های شخصی و دولتی و نیمه دولتی(!) دیده می شود- با این همه نقطه ضعف اصلی سازمان با وجود تلاش های فراوان و تولید آثار با سطح کیفی قابل قبول، ضرب و زور تولید در دقیقه 90 است؛ هر سال هم بنا می شود برای سال بعد از ماه ها قبل برنامه ریزی شود ولی معلوم نیست چه می شود که دوباره 4 روز مانده به ماه مبارک و بعضاً ماه محرم و نوروز و تابستان و...طرح ها تحویل گروه های تولید می شود!با این توضیح یادداشت زیر تقدیم می شود به همه برنامه سازان و برنامه ریزان صداوسیمای مریخ که آنها هم گویا ماه مبارکی دارند و برایش خیلی(!) اهمیت قائل می شوند...
    ¤ سکانس اول؛ دفتر یک تهیه کننده ق ط و ر- 11 روز مانده به ماه مبارک!
    - الو؟ الو کامبیز جون! اکبری هستم، حالت خوبه؟
    - سلام حاجی جون، چاکریم...
    - ببینم الان چیکاره ای؟
    - نفس می کشیم بیکار نباشیم! یکی دو تا روزنامه هم می رم جدول طراحی می کنم!
    - خیلی خوب شد، کارت دارم فوری!
    - ما در خدمتیم!
    - ببینم فیلمنامه میلمنامه چی تو دست و بالت داری؟
    - والا... هیچی!
    - خوبه همین خوبه! فردا صبح یه طرح کلی ازش بنویس، ساعت 10 دفتر من...
    - حاجی جون گفتم هیچی...
    - قربونت برم! خداحافظ!
    ¤ سکانس دوم؛ دفتر همان تهیه کننده- 10 روز مانده به ماه مبارک!
    - چقدر پیر شدی قاسم جون!
    - چه کنیم دیگه! طراحی جدول پیرمون کرد...
    - خب چی نوشتی؟ من صحبت کردم پول خوبی واست بگیرم...
    - آخه شما به من نگفتی داستان چیه...
    - داستان چیه چیه؟ خب یه سریال می خوام بسازم 30 قسمت! پایه ای؟
    - خب آره ولی...
    - ولی بی ولی! بخون هرچی آوردی بخون؛ امروز باید ببریم تصویب!
    - خب پس خوب گوش کن من روش خیلی وقت گذاشتم! دیشب که زنگ زدی 2 ساعت روش کار کردم! حدس زدم واسه ماه مبارکه! من به این نتیجه رسیدم که الان ملت خواب و خوراک شون یانگومه! خب ما واسه اینکه هم دکون اونو تخته کنیم، هم کار ملی تولید کنیم، باید بریم تو فاز پزشک و پزشکی و نبض و درمان و یه خورده هم عشق و عاشقی مجاز!
    - ای ول! ای ول! ناز اون قلمت... الو؟ خانوم دفتر مدیر شبکه رو بگیرین!
    یعنی کله و پاچه ات سیری یه میلیون می ارزه! قلمت طلا! خب بعدش چی!
    - ببین یه دکتری هست اهل دل، دکتر اصغر پریشان. متخصص قلب و اعصاب(!) این به آدم ها که نیگا می کنه، می فهمه دلشون با کی هست، با کی نیست! واسه همین هم خیلی ها رو به هم می رسونه و خیلی رو هم مانع می شه به هم برسن!
    - اووف... چه کردی کامبیز جون! خرابتم! چند قسمت الان نوشتی؟
    - 4 قسمت!
    - بده من، پاشو برو خونه به ات زنگ می زنم...
    - آهان اینو یادم رفت بگم! این دکتره خودش زن داره ولی عاشق یکی از پرستارهای جوون بیمارستان می شه و... پرستاره، تو زرد از آب درمی آد! یعنی...
    - یعنی چی؟
    - باقیش جزء قسمت پنجمه هنوز ننوشتم!
    -خیلی خب! ولی این نکته ها رو که به ات می گم یادداشت کن، حتما بیریز تو فیلمنامه! سحری و افطاری ساده، نماز با غلظت، قرآن و مفاهیم قرآنی، دعا و تسبیح و سجاده، مولانا و اتحاد ملی، دود و عرفان و عشق آسمانی، نیکی و صدقه و ازدواج، که خوبه واسه قسمت های آخر خرجش کنی. دیگه واست بگم شب های قدر، مسجد، روحانی خوش تیپ! فعلاهمین ها رو به مون گفتن... راستی فکر کلیپ ته سریال هم باش، گفتم مجید خواجه اصفهانی همه کاراشو ول کنه، بیاد بخونه... فردا آماده می شه، اون که آماده شد، بیا گوش کن از شعر و آهنگش حتما یه چیزی بیریز تو فیلمنامه!
    - یعنی ترانه و تیتراژ زودتر آماده شده!
    آره دیگه وقت نداریم، الان یه سری سکانس هارو هم گرفتیم!
    -یعنی چی؟ بدون فیلمنامه!
    -آره خب! نماز و مسجد و خیابون و قبرستون و بیمارستان و عروس و بارون و توبه و... تو کاریت نباشه، فردا صبح تا قسمت15 رو به من می رسونی ها! الو سلام علیکم! پیرو صحبت قبلی، فیلمنامه سریال امسال آماده شده و چون از ماه ها قبل روی آن داشتیم کار می کردیم گفتم با شما هم تماسی بگیرم و بحث تایید و هماهنگی شما واسه ردیف بودجه و...
    ¤سکانس سوم؛ دفتر تهیه کننده- ده دقیقه بعد!
    - خانم فوری بگین این آقای قلم طلابرگرده ...
    (ده دقیقه بعد؛ دفتر تهیه کننده)
    - ببین کامبیز جون! رییس شبکه پشت خطه...چند تا دیالوگ توپ بده حالشو ببریم! می خوام بودجه ویژه واست بگیرم...
    - آهان...الان تو راه تا قسمت نوزدهم رو طرح زدم...یه جایی هست دکتر پریشان فهمیده که دختر پرستاره شیطونه؛ داغون و پشیمون می آد وسط بیمارستان وای میسته(!) و بلند عربده می کشه: کجایی ملعون؟ کجایی بدبخت؟ کجایی حمال؟ کجایی بی شعور؟
    - خب بعدش چی می شه؟
    - هیچی دیگه یه دفعه یه باد و طوفانی توی بخش قلب و اعصاب به پا می شه و یه دسته کلاغ از تو اتاق عمل می زنن بیرون و دختره می لرزه و می چرخه و ور می پره...
    - چرا؟
    - آهان! چون دکتر داشته 5 قل(!!) می خونده به خودش فوت می کرده!
    - ای ول! چه کردی با این فیلمنامه...معناگرایی رو ترکوندی! اصلایه سور زدی به هری پاتر ها!
    - چاکرتیم حاجی جون! ما شاگردی می کنیم...البته اینو بگم همین جای کار یه رگبار بهاری می زنه تو صحنه و بعد نور سبز از همه جای دکتر می زنه بیرون!
    - خب دیگه چی؟
    - یه جای دیگه هم هست پرستاره از دکتر ناامید شده می ره سر خیابون سر یه پسر مزلف خراب شه و آویزون بازار و این حرفا...بعد یه چند تا دیالوگ عشقی کاردرست ریختم تو این سکانس نمی دونی چه می کنه با این دل بد مصب!
    - خب بگو دیگه...
    - مثلادختره به پسره می گه: سلام نی ناش! سلام شیوید باقالی! سلام جیگر!!!
    - خب بعدش...
    - بعدش پسره خر می شه و با ماشین می رن که با هم«ول چرخ» بزنن...پرستاره هم مخ پسره رو سالاد می کنه که مثلا: اگه تو نباشی من می میرم...تو بهترینی...تو ماهی...توی سپنتای خودمی! پسره هم بر می گرده می گه: من دیوونه خر اندازه گاو عاشقتم!
    - وای کامبیز چه کردی...این که یه پا تایتانیکه! اسکار فیلمنامه نویسی رو تو دستات می بینم...
    - راستی نذاری این سکانس ها حذف بشه! بگو اینا مایه تیله معنویتشه! اگه اینا نباشه اون معنویته جواب نمی ده!
    - نترس اون با من...
    - دوباره سلام علیکم...چند تا از دیالوگ های سریال رو...جان؟ اسم سریال...الان خدمتون عرض می کنم...
    - اسم چی گذاشتی واسش...
    - چند تا اسم انتخاب کردم؛ «او یک اجنه است!»، «گلابی گندیده» که اشاره داره به داستان گبر و گلابی از تاریخ ضیغمی!، شیش سیخ جیگر سیخی شیش هزار...این اسمو واسه این انتخاب کردم که عامه پسنده، مخاطب سریال می ره بالا... یه اسم دیگم انتخاب کردم: آنفلانکتوس(!) که هم تخصصیه و هم به داستان
    می خوره...البته چندتا اسم مدیر شبکه پسند هم هست که ایناس: جرعه ای با خدا، خاک تشنه، مرگ بر شیطان بزرگ، مستانه، سلوک شبانه، برخیز که هنگام نماز است و آخریش هم «آتیش در بیمارستان» که برداشت آزادی است از مثنوی بلند حکیم مولانا ابوسعید رودکی...
    - دستت درد نکنه پاشو برو به کارت برس، با من در تماس باش...الو حاج آقا عرض می کردم سریال در ژانر «معناگرا عامه پسند عشقی اکشن تحول خواهانه» ساخته می شه! برای اولین بار هم یه بازیگر خارجی از کشور دوست و همسایه کنگو(!) دعوت کردیم که نقش یک دختر خوب رو برامون الگوسازی کنه...
    ¤سکانس چهارم؛ منزل تهیه کننده، نزدیک سحر- 2روز به ماه مبارک!
    -الو کامبیز جون! چی شد پس! این دختر پرستاره، شیطون از کار دراومد، می خوای چیکارش کنی؟
    -من امشب رفتم مسجد محل، یه روحانی پیدا کردم به عنوان کارشناس مذهبی(!) کلی با هم گپ زدیم! الانم دارم سه قسمت آخر سریال رو می نویسم. داستان اینطوری می شه که بعد از اون گردو خاک تو بیمارستان، پرستاره بر اثر صدقه دادن دکتر پریشان که در یک روز 500هزارتومان صدقه می رده، از غصه منفجر می شه، دکتر دوزاری اش می افته. از خوشحالی اینکه گول نخورده، می شینه تو ماشین گازشو می گیره بره منزل، عذرخواهی و توبه و... وسط راه می زنه به یه پسره، له و لورده اش می کند! آش و لاش می بردش بیمارستان که می گن احتمالازنده نمی مونه!
    -ادامه نده، ادامه نده، اینو جایی خرجش نکنی ها، این جای کار داره، بذار فردا می برم یه 90شبی باهاش می بندم؛ تو بنویس... راستی 3قسمت رو کش بده، این شیطون رو هی بیار هی ببر... هی بیار هی ببر! هی بیار هی ببر... بعد تو قسمت آخر همه چی رو بترکون! هم دوستای دکتر بچه دار بشن! هم دکتر عروس بگیره، هم همسایه دکتر سرطانش خوب بشه، اونم نه الکی؛ برن پیش روحانی مسجد، روحانی مسجد یه دستی به سر بچه همسایه بکشه و... گفتن کرامات سریال کمه! دیگه واست بگم! اون قاچاقچی بدجنسه بود تصادف کرده بود، برده بودن بیمارستان، اون از تلویزیون برنامه شب های قدر رو ببینه، متحول بشه، ریش دربیاره و با سلام و صلوات بره اول دو سه باری خون بده، بعد توی خیابون زیر بارون خیس خیس بشه که یعنی مثلاپاک شد؛ آخرش دکتر پریشان به عنوان دستیار توی بیمارستان استخدامش کنه!
    -ولی اون که بی سواد بود!
    -خب کنکور قبول می شه دیگه. پزشکی می زنه، ردیف! همه اش تو قسمت آخر بیاد... اوه اوه داشت یادم می رفت، زنگ زدن گفتن چرا این شیطون، دختره! یه کاری هم واسه اون بکن!
    -یعنی چی؟ چیکار کنم؟
    -چه می دونم، تو قسمت آخر وقتی منفجر شد، از دل آتیش، یه پسر زشت بیاد بیرون... به هر حال من دیشب یکی دو تا کتاب خوب مذهبی پیدا کردم، با دقت عکساشو نیگا کردم! درباره شیطون و اینا بود... این کاری که گفتم قبلنا شده، نگران نباش! من دیرم شده، باید برم اون یکی سریال یه سری بزنم! آخه تو سریال شبکه ]...[ من کارشناس فنی هستم! تا فردا صبح سه قسمت آخر برسه!
    ***
    از آنجا که ادامه فیلمنامه در حال نگارش است توجه خواندگان محترم را به مصاحبه با کارگردان محبوب سریال شبکه ]...[ دعوت می کنیم، امیدواریم تا هفته آینده فیلمنامه «آتش در آنتن» به روزنامه برسد! با عرض پوزش از آنجایی که آقای کارگردان در جلسه تقدیر و تشکر صدا و سیماحضور دارد، نمی تواند با خبرنگار ما مصاحبه کند؛ از این رو به برخی نظرات مردمی درباره این سریال اکتفا می کنیم.
    -یک خانم خانه دار :
    دست شما درد نکنه، خیلی سریال خوبی بود، اگر می شه به استاد بگین تا 60قسمت دیگه ادامه اش بده، ما هنوز منتظریم بردیا با دکتر پریشان ازدواج کنه!
    -یک دانشجو:
    می خواسم بپرسم استاد چطور به این همه تسلط در ادبیات رسیده بودن؛ مخصوصا در دیالوگ نویسی؟ اونجا که پرستار شیطان به دکتر پریشان گفت: اونا می خوان منو پیش شما بدنام کنن! آیا این ترکیبات جدید هم از خلاقیت های جدید کارگردان بود؟
    -یک ]...[:
    آقا ما حال می کنیم، با این سریالها که توش آپارتمان سازی هست، تازه از اینکه سریال در یک شب به کنکور سال بعد و نتایج اون هم رسید، تشکر می کنیم، ما اصلایعنی منو فخری خانم و 8تا بچه مون حال می کنیم با این سریال های توپ! فقط اگر می شه اون دختر پرستاره سریال رو بیشتر کنین!
    -یک فرهنگی :
    می خواستم از مسئول نور و دود سریال تشکر کنم واقعا لحظات مفرحی را برای ما فراهم آوردند، از بس سایه روشن دیدیم و دود، حتی در اتاق عمل هم دود بود! مرسی؛ ای کاش بیمارستان های اصفهان هم اینقدر رمانتیک بود... کیهان ۱/۸/۸۶