یک شاخه گل سرخ

داستان کوتاه

 نوشته:

مهدی عظیمی میرآبادی

توی رفلکس شیشۀ در، خودم را برانداز می­کنم و موهایم را که کمی ژولیده ­است نظمی می­دهم. در حالی که دوربین و کیف خبرنگاری­ روی دوشم آویزان است، دسته گل را توی دست­هایم جابجا می­کنم و قیافه­ای شاد به خودم می­گیرم. شاسی زنگ را فشار می­دهم. صدای سوت بلبلی زنگ بلند می­شود. چند لحظه­ای می­گذرد و کسی در را باز نمی­کند.

- پس چرا دیر کرده؟

البته اگر بگویم کمی دلشوره نگرفتم، به همان اندازه دروغ گفتم. به هر حال من زودتر از «مریم» آمده­ام و این اولین بار است که مریم دیرتر از من به خانه می­آید. در عوض حالا مریم است که می­تواند با تقدیم گل به من سالگرد ازدواجمان را تبریک بگوید. ناچار کلید را توی قفل پیچی می­دهم و در با صدای کلیک باز می­شود. هم­زمان با باز شدن در، صدای زنگ تلفن هم اوج می­گیرد.

- خودش است!

می­دوم و با شتاب دسته گل را روی طاقچه کنار عکس «مریم» می­گذارم و  فوری گوشی تلفن را برمی­دارم. می­خواهم پیش­دستی کنم و  به او تبریک بگویم، اما صدای همکارم را می­شنوم که از دفتر روزنامه تماس گرفته است.

- الو … محسن! یه مأموریت فوریه. زود خودتو برسون میدون شهدا!!

- مأموریت؟! اینم امشب؟!! بابا شما دیگه کی هستین؟! حالا نمی­شد امشب یکی دیگه بره؟! آخه… امشب…

- می­دونم. ولی چاره ای نیست. بچه­ها، همه مأموریت­اند. هیچ­کس توی روزنامه نیست! کار کارِ خودته!!

- آره…افسوس…آه

زهرخندی از عصبانیت روی دندان­هایم نقش می­بندد. با افسردگی و پژمردگی گوشی را می­کوبم! روی تلفن، و کیف و دوربینم را روی دوشم جا به جا می­کنم و راه می­افتم به سمت بیرون. ناگهان برق چشم­های مریم نطرم را به خودش جلب می­کند و با آن نگاه­ منتظرش انگار که از من می خواهد بیرون نروم و همان­جا منتظر بمانم تا شیفتش تمام شود، بیاید و به همدیگر اولین سالگرد ازدواجمان را تبریک بگوییم. اما… چاره­ای نیست و بالاخره باید بروم. دسته­گل را توی گلدان می­گذارم و یک لیوان آب پایش می­ریزم تا طراوت گلبرگ­های تک­شاخۀ گل سرخی که می­دانم چقدر مریم دوستش دارد، حفظ شود. زرنگی می­کنم و روی یک کاغذ یاداشت برایش می نویسم «مبارکت باشه» تا وقتی از سرکار می آید بخواند و این من باشم که اول تبریک می­گوید.

* * *

- اَ…هَع. این ابوقراضه هم که روشن نمی شه…

درست است که من اول راهم و تازه زندگی تشکیل داده­ام. همین ژیان قراضه هم اگر هدیۀ عروسی پدر مریم نبود، معلوم نبود حالا حالاها می­شد پیه ماشین داشتن را به تنم بمالم یا نه! استارت زدن من و وای وای کردن ابوقراضه به هم وابسته­است. انگار که دوست دارد من استارت بزنم و او فقط وای­وای کند. این معطلی بی حکمت نبوده! بلکه مثل اینکه مصلحتی هم در کار بوده­است. چیزی که در زیر نور ماه می­بینم، کلید این حکمت و مصلحت است! این دیگر خودش است. در سایه­روشن خیابان مریم خرامان خرامان به سمت من می­آید. خدایی­اش دلم برای دیدنش یک ذره شده! نمی دانم چرا امشب اینقدر علاقه دارم که هر چه زودتر ببینمش! هر لحظه که به من نزدیکتر می­شود، روسری سفیدش از زیر چادر بیشتر خودش را نشان می­دهد، مثل هاله­ای صورتش زیبایش را در بر می­گیرد.

- آره خودشه! ولی… چرا از اونطرف خیابون داره رد میشه؟ شاید!!… نمی دونم!!!

از ژیان با شتاب پیاده می­شوم تا خودم را به او برسانم و به عنوان نفر اول به او تبریک بگویم. وقتی به نزدیکش می­رسم. به دست­های خالی­ام نگاه می­کنم که دسته­گل را جا گذاشته­است. با تمام عشق و محبتی که در خودم سراغ دارم یک لحظه معصومانه نگاهش می­کنم. وقتی می­بینم سرش را زیر انداخته است و تند تند قدم برمی­دارد، می­ایستم، چشم­هایم را می­بندم و با صدای شاد اما لرزان کلماتی از دهانم بیرون می­پرد:

- مریم خانم مبارکه!! …

دارم در ذهنم دنبال کلمه­ای دیگر می­گردم تا حسّم را کامل بیان کنم. ناگهان جواب ناخوشایند او مرا به خود می­آورد. چشمانم از تعجب بیرون زده­است. سرم را که بلند می­کنم او را می­بینم که با ناراحتی…

- خجالت بکشین آقا!!

و آنقدر روی کلمۀ «آقا» تأکید می­کند که از آقا بودن خودم پشیمان می­شوم. عرق شرم تمام پهنای پیشانی­ام را می­پوشاند و از این اشتباه سرم را زیر می اندازم. مثل یک موش آب­کشیده، سوار ژیان می شوم  و از روی لج آنقدر استارت می زنم تا این لج­باز بالاخره روشن می شود و با چند تا شل وسفت کردن راه می­افتد.

* * *

پشت چراغ قرمز مانده­ام. رادیوی ماشین روشن است و موسیقی غمناک پخش می­کند. عجب روزگاری است. امشب که من و مریم برای سالگرد ازدواجمان جشن گرفته­ایم مثل اینکه همه می­خواهند عزا بگیرند! گوینده رادیو آهی می­کشد و به شنوندگان خود راجع به مصیبتی که اتفاق افتاده تسلیت می­گوید. با خودم می­گویم:

- چه خبر شده؟! یه امروز من دفتر روزنامه نرفتم­ها!

معلوم می­شود امروز توی ناصرخسرو یک ماشینِ پر از مواد منفجره  همه جا را به خاک و خون کشیده­است.

- خدا لعنتشون کنه!! معلوم نیس چی از جون این مردم میخوان!

چند تا از مسافرانی که در انتظار تاکسی هستند و گمان می­کنند من هم مسافرکشی می­کنم می­خواهند سوار شوند.

- مستقیم؟

- شهدا؟

- امام حسین؟

- نه من مسافرکش نیستم!!

خانمی سانتیمانتال در را باز می­کند و بی­اجازه! سوار می­شود.

- کجا خانوم؟

-  فوزیه می­خوره؟

قبل از این که بخواهم جواب بدهم، بوی تند ادکلنش بینی­ام را تحریک می کند و ناخودآگاه پشت سر هم چند تا عطسه­ می­کنم.

- نه خانوم! من مسافرکش نیستم!

- خاک بر سرت!

و در میان بهت و تعجــب من، با غرولند بیرون می رود و در ماشین را محکــم می­کوبد تا دقّ دلش را خالی کند. لجم را در آورده امّا بی­اعتنا، دست می­کنم توی جیبم و دستمال سفیدی را درمی­آورم تا صورتم را بعد از عطسه­ای که کرده­ام، پاک کنم. نگاهم به گلدوزی کنارۀ دستمال خیره می­شود: «م + م =  یک شاخه گل سرخ» صدای فکر کردنم را می­شنوم:

- میم به اضافۀ میم مساوی است با یک شاخه گل سرخ. آخرش نفهمیدم یعنی چی؟ ولش کن بالاخره می­فهمم!

این همان دستمالی است که مریم سر سفرۀ عقد وقتی پشت سر هم عطسه می­کردم هدیه­ام کرد. من خیلی به بوی ادکلن حساسم. پارسال، شبی مثل همین امشب، سر سفرۀ عقد که چند تایی از خانم­های آن­جوری هم توی مراسم عقد ما شرکت کرده بودند و نمی­دانم برای چه کسی خودشان را با هزار قلمِ رنگ و وارنگ آریش کرده­بودند و لباس ژورنال­ها و مانکن­های خارجی را به رخ هم می­کشیدند و از ادکلن­های جور و واجوری که از آنور آب برایشان سوغاتی آورده بودند با آب و تاب تعریف می­کردند و اصلاً هم کاری به کار میزبان و مهمان و مراسم عقد و این چیزها نداشتند، من ناخودآگاه از بوی تند ادکلن­هایشان به عطسه افتاده­بودم. در آن شرایط بود که مریم دلواپس من شد و به سرعت از توی کیفش همین دستمال سفید را بیرون آورد و همراه یک لبخند هدیه­اش کرد به من. اما من که دلم نمی­آمد از آن استفاده کنم دستمال کاغذی برداشتم. اما مریم با نگاه  معصومانه­اش از من می­خواست که از همین دستمال استفاده کنم.

- آقا سبزه دیگه! برو بابا!!

* * *

این مسیری است که هر روز صبح از آن می­گذرم و مریم را به بیمارستان شفا می­رسانم تا از بیماران پرستاری کند. عصرها هم خودش به خانه برمی­گردد. اما نمی­دانم امشب چرا اینقدر راه طولانی شده است. واقعاً خسته شده­ام. برای اینکه خستگی را از فکر و ذهنم بیرون کنم، تصمیم می­گیرم، نواری داخل پخش صوت بگذارم و بشنوم. در داشبورد زهوار دررفتۀ ماشین را باز می­کنم…

… نگاهم روی نوارهای رنگ و رو رفته­ای که توی کمد چیده شده می­لغزد و به دنبال یک نوار خاصی می­گردد. آهان! یافتم! یکی از آن نوارهای کهنه و کثیف را بر می­دارم که یکی از خواننده­های کوچه­بازاری فراری توش خوانده­است. آنقدر این نوار کثیف است که انگار مدت­ها توی آشغالدانی بوده­است. آن را توی ضبط صوت می­گذارم و شاسی را فشار می­دهم. صدای خواننده بلند می­شود که ناله­کنان از فراق کشورش فریاد می­زند!! مریم خودش را برایم لوس می­کند و ادا در می­آورد که:

- خاموشش کن محسن­جان! دارم از زجری که ایشون میکشن زجر میکشم…

هر وقت برای رفع خستگی این نوارها می­گذارم تا بشنوم، مریم با زبان بی­زبانی اعتراض می­کند. گاهی وقت­ها که حوصله­ام بیشتر است و سر به سرش می­گذارم، صدای ضبط­صوت را زیاد می­کنم. اما مریم خیلی خونسرد و آرام جای آن را با یک نوار موسیقی سنتی عوض می­کند و سرش را تکان می­دهد:

- منافق، منافقه! لباسش فرقی نمی­کنه!

…صدای شجریان که در فضای ژیان پیچیده­است، مرا به خود می­آورد:

- آه که من دوش چه سان بوده­ام … آه که تو دوش کجا بوده­ای…

 

ترافیک سنگینی نزدیک میدان شهدا بوجود آمده است که تا چند صد متریِ اطراف میدان امکان هیچ حرکتی نیست. سعی می­کنم به زور ماشین را توی یکی از خیابان­های فرعی پارک می­کنم، دوربین و کیفم را برمی­دارم و به سرعت خودم را می­رسانم به جمعیتی که توی میدان و اطراف آن تجمع کرده­اند. جمعیت غلغله کرده­است. در میان فشردگی جمعیت، همۀ سرها به جلو کشیده می­شود تا صحنۀ اتفاقی که در نبش خیابان مجاهدین اسلام رخ داده، ببینند. یکی از جوان­هایی که خیلی علاقه دارد خودش را به جلوی جمعیت برساند و برای این کار همه را له می­کند و با فشار خودش را به جلو هل می­دهد به محض این­که مرا با کیف و دوربین خبرنگاری می­بیند و می­فهمد که خبرنگارم، هم راه را برایم باز می­کند و هم با داد و فریاد از دیگران می­خواهد که اجازه بدهند من خودم را به جلو برسانم. این خبرنگاری به درد یک همچه جاهایی نخورد، پس کی به درد می­خورد؟  بالاخره به هر جان­کندنی است می­رسم به صحنۀ اتفاق. هیچ خبری نیست. من نمیدانم این همه جمعیت برای چی اینجا جمع شده­اند. من هم فوراً چند تا عکس می­گیرم تا بلکه کارم زود تمام بشود و برگردم به خانه! امشب ناسلامتی ما جشن سالگرد ازدواجمان را داریم! این هم اوضاع ماست. می­بینی؟!!

- آقا! دو نفر موتور سوار بودند…

- زدنش و فرار کردند…

من گیج شده­ام. این­ها چه می­گویند. اینجا چیزی نیست که ارتباطی با حرف­های آنان داشته باشد.

- مگه چی شده؟

- بهع!! آقا را باش!! پس این خونا چیه پاشیده به دیوار، خون رو نمی­بینی پهن شده روی زمین؟! ای بابا…

آره راست میگوید. تازه دارم می­فهمم که چه شده­است. ناگهان متوجه یک شاخۀ گل سرخ می­شوم که زیر دست و پا مانده و له شده­است. آن را برمی­دارم با نرمی گلیرگ­هایش را تمیز می­کنم و به دست یک دختر بچۀ هفت هشت ساله­ای می­دهم که حیران و خیره چشم روی خون­های روی دیوار قفل کرده­است. بچه هوش و حواس ندارد. گل که به دستش می­خورد مثل برق­گرفته­ها از جا می­پرد. وقتی نگاه مهربان مرا می­بیند به زور لبخندی می­زند و گل را از دست من می­گیرد.  با چشم های باز و حیران شاهد ماجرا است.

- پس مجروح کجاست؟!

چند نفری با همدیگر آدرس بیمارستان را می­دهند.

- بیمارستان شفا…

- قبل از اینکه آمبولانس بیاد مردم گذاشتنش عقب پیکان و بردنش…

- خیلی خون ازش رفته بود…

- همین دویست متر جلوتر…

جالب است. بیمارستان شفا، همان بیمارستانی است که مریم در آن کار می­کند. مثل این که دارد اوضاع خوب می­شود. حالا که اینطور شد، خدا کند مریم نرفته باشد و تا بعد از این که کارم تمام شد با همدیگر برویم.

* * *

چون محل بیمارستان نزدیک است. دیگر سوار ماشینی نمی­شوم. می­دوم و پس از چند دقیقه نفس­زنان به بیمارستان می­رسم. سر در بیمارستان را دارند سیاه­پوش می­کنند. خدا لعنت کند این منافق­ها را که دل همه را خون کرده­اند. یک تعداد زن و مرد و بچۀ بی­گناه را کشتن آن هم توی این اوضاع جنگ و دفاع! نمی­دانـم چه بگویـم. فقط دلــم می­سوزد. همین!! بالاخره با فشار و تقلّا از لابلای مردمی که گویا برای اهدای خون صف کشیده­اند می­گذرم و وارد اورژانس بیمارستان می­شوم. چه اوضاعی است. همه جا پر از زن و بچه­هایی است توی بمب­گذاری امروز زخمی شده­اند. یکی دستش بسته­است، دیگری پایش گچ گرفته، و آن یکی سرش باندپیچی شده­است…

- همۀ بیمارستان­ها پر از زخمیه!

… امّا قرار است من راجع به فردی که در میدان شهدا ترور شده، گزارش تهیه کنم. بنابراین در این شلوغی بالاخره پرستار کشیک را پیدا می­کنم و از او می­پرسم:

- من خبرنگارم! یه نفر توی میدون شهدا تیر خورده! کجاست؟

پرستار کشیک ظاهراً مرا می­شناسد. نگاه عمیق و معناداری به چهره­ام می­اندازد و بدون اینکه حرف دیگری بزند و به بخش جراحی راهنمایی­ام می­کند. نمی­دانم این نگاه معنادارش چه معنی­ای داشت. شاید از اینکه شنید خبرنگارم، دلش سوخته برای ما خبرنگارها که تا این وقت شب باید زحمت بکشیم و حتی نتوانیم یک سالگرد ازدواج ساده هم با همسرمان برگزار کنیم.

به بخش جراحی وارد می­شوم. خانم پرستار بخش اتفاقاً یکی از همکاران صمیمی مریم است. او همیشه بعد از او کشیک می­دهد. او تا مرا می­بیند دستپاچه می­شود و به عجله سلامی می­کند. لبخند ساختگی او نمی­تواند حال وخیمش را انکار کند. صورتش پر از اشک است و در حالی که هق­هق می­گرید، با من احوالپرسی می­کند.

ای وای اینجا چه خبر است؟ مثل این­که بمب­گذاری امروز خیلی وحشتناک بوده که همه را متأثر کرده­است. ولی بالاخره پرستار باید کمی صبورتر از بقیه باشد. ولی نمی­فهمم! آن نگاهِ معنادار، این گریه و زاری… آخر چه معنی­ای می­دهد. آن هم امشب!! از این که مریم اینجا نیست دلم بیشتر به شور می­افتد. حالا او با یک دسته گل منتظر من است تا بروم خانه! و زودتر از من تبریک سالگرد ازدواجمان را بگوید. آن وقت من باید اینجا ویلان و دربدر باشم. آخر اینم شدکار؟

البته مریم خیلی از کار من خوشش می­آید و می­گوید آدم را با واقعیات زندگی آشنا می­کند. شاید هم این حرف­ها را برای راضی شدن دل من می­زند امّا من که غیر از غم و غصّه و علّافی چیز دیگری از این کار ندیده­ام. هنوز پرستار اشک می­ریزد. با حیرت و تعجب رو می­کنم به پرستار و در حالی که کم­کم عصبانی می­شوم، می­پرسم:

- خانم پرستار! می شه لطفاً به من بگین آن مجروحی که توی میدون شهدا تیرخورده، کجاست؟

او در حالی که سعی می­کند خودش را کنترل کند. با انگشت سبابه حیاط را نشانم می­دهد. دیگر عصبانی شده­ام. با عصبانیت داد می­زنم:

- میگم مجروحه! تیرخورده!! توی حیاط چکار می­کنه؟!!!

پرستار عکس­العملی نشان نمی­دهد و نمی دانم چرا از داد زدن من ناراحت نمی­شود که مثلا مثل بقیه چشمانش را از حدقه بیرون بیاورد و صدایش را از صدای من بلندتر کند و بگوید:«آقا ساکت باشین! اینجا بیمارستانه!! بفرمایید بیرون!!!» او همانطور که با انگشتش به حیاط اشاره کرده، خیلی آرام پاسخ می­دهد:

- توی … سردخونه است.

اسم سردخانه که می­آید یخ می­زنم. همیشه از اسم سردخانه به دلشوره می­افتم. این بار هم ناگهان احساس می­کنم از نوک انگشت­های دستم هوای سرد قل می­خورد بیرون امّا توی دلم آتش می­گیرد. نه برای خودم بلکه برای آن بیچاره­ای که هدف ترور کور یک مشت کور از خدا بی­خبر شده­است. پس او هم شهید شد. جالب این است که قبلا هر گاه برای کسب خبر و عکاسی می­آمدم اینجا، و طرف شهید یا فوت شده بود، هیچوقت اجازه نمی­دادند به سردخانه داخل بشوم؛ ولی این دفعه نمی­دانم چرا همه چیز یک جور دیگر است…

آرام­آرام مثل اینکه به آرامگاه شهید گمنام می­روم، به طرف سردخانه قدم بر می­دارم. نمی­دانم چقدر زمان طول می­کشد تا بوی خون و کافور به مشامم می­خورد و متوجه می­شوم که در داخل سردخانه هستم. اینجا عجب جایی است هر چه می­گذرد فضا برایم متفاوت می­شود… حالا انگار به این بیمارستان علاقمندم. حس می­کنم اینجا خانۀ من است. مسئول سردخانه که پیرمردی دوست­داشتنی است و هیچ­وقت نگاه به صورت مراجعین نمی­کند در حالی که سرش را زیر انداخته­است، مرا راهنمایی می­کند. به طرف برانکاردهایی که رویشان پارچه­های سفیدی کشیده­اند می­رویم. روی هر کدام از برانکاردها یک نفر با آرامشی وصف­ناشدنی به خواب ابدی رفته­است. امّا، پارچه­ای که روی یکی از آن­ها کشیده­اند، سفید نیست. اتفاقاًً مسئول سردخانه هم مرا پیش همان برانکارد می­برد و او را به من نشان می­دهد. به آرامی به برانکارد نزدیک می­شوم. دوربینم را آماده می­کنم تا از او عکس بگیرم. چشمم به چشمی دوربین می­چسبانم و از پشت آن دست مسئول سردخانه را می بینم که به سمت او نزدیک می­شود. پارچه سیاه را، نه! چادر سیاه را از روی صورت او کنار می­زند…آخ… روسری سفیدش مثل هاله ای صورت زیبایش را احاطه کرده­است…